قلعه ای ویران به جامانده ز دوران های دورادور
فرو رفته به هم اینک چو بغضی فرو خورده
چو یک مشت گره کرده
روزگاری جنب و جوش آدمی در پیکرت جاری
خنده ها و گریه ها ،عشق ها، امیدها
در تو می پیچید بانگ بی مثال آدمی
یادگار شوکت دیرینه داری
رازها در سینه داری
آه قلعه شیرمردانی که در تو راهی از تاریخ را می ساختند
گل عذارانی که در تو ترمه ای از عشق را می بافتند اینک کجا هستند؟
شور و شوق زندگی در تو به خاموشی گراییده
روزگاری مه وشان در کوچه های با صفای تو خرامیده
های و هوی جنگ ها را بازگو، قلعه!
فاتحانت در کدامین گوشه ات در زیر خاک روزگاران دفن گردیده اند؟
قلعه ای ویران به جامانده ز دوران های دورادور
دیده است در خود هزاران ماجرا
از صلح و جنگ
از ظلم و زور
از رسم بیداد ستم کاران
و بر خاکش چکیده بی شماران اشک مظلومان
قلعه ای ویران به جا مانده ز دوران های دورادور
که روزی سرفراز بر منظر دشت گیان بالیده است مغرور
که خورشید از پس باروی آن هر صبح می تابید
کجا شد برج و بارویش
کجا شد ساکنان کوچه و کویش
کدامین شب، کدامین روز
تپه ای ماند به جا از خاک سردت
آه قلعه بازگو با من
در پس دیوارهایت چند هزاران نوعروس
گل بن لبخندشان بشکفت
چند هزاران نوجوان جشن امید و آرزو بگرفت
چند هزاران عشق رازآلود زیر خاک سردت خفت
چند هزارمرد شیر اوژن، چند هزاران سرو دلارام به زیر خاک سردت خفت
و هر هنگام که پا بر خاک سردت می گذارم
چشم می بندم به رویا، باز می بینم
شعله های یک اجاق پر زآتش
های و هوی رمه بانی که از صحرا به سوی قلعه می راند
به گوشم می نشیند شیهه یک اسب سرکش با سوارش
دشت بانانی که بر این دشت می تازند
زارعانی را که بر خاک ، دانه امید می کارند
و استاد سفالینه گری را با سرانگشت هنرمندش به دور گردن یک کوزه می بینم
به رویا باز می بینم سوارانی
که گرداگرد دیوار بلندت اسب می تازند
زنان و کودکانت را اسیر دست دژخیمان
مغول هایند یا تاتار؟
یا یک مشت اعراب بیابان گرد بی فرهنگ؟
نمی دانم!
دریغ از زندگانی و دریغ از زندگان، قلعه
دریغ از این بدآیین ستمگر، مرگ
دریغ از آن همه عشق و صفا و مهربانی ها
دریغ از آن همه انسان نیک آیین
چه شب هایی که بنشستند
حکایت گفته از دیروز و از زمان آینده
حکایت گفته از امید و از رویا
حکایت گفته از آیندگانی که در این قلعه به آیین و صفا و مهربانی
راه و رسم زندگی را پیش می گیرند
چرا عبرت نمی گیرند
ز فرجام تو ای قلعه؟
همانانی که بهر سکه ای خاک تو را زیر و زبر کردند
نمی بینند از آن شور و نشاط زندگانی در پس دیوارهای سرفراز تو
به جا مانده است اینک تپه ای از خاک
سرد و بی رمق
عجب دارم از این مردم
که وقتی پای بر خاک تو بگذارند
باید جستجوی عبرت تاریخ را گیرند
در سوگ فرو افتادن آن برج و باروی سرافرازت
به خود آیند
و بر این خاک سرد آیینه ای سازند
نقش خود در آن بینند
که این هستی دمی با ماست
که این هستی نه پابرجاست
به این سهمی که از هستی به ما دادند بیاندیشیم
و از خود نقشی از مهر و صفا و مهربانی
بر صفحه هستی به جای بگذاشته
آخر به خیل رفتگان خاک بپیوندیم
به هستی هم اگر دل بسته ایم
نقش آفرین پاک آیین خرد باشیم
قلعه ای ویران به جا مانده زدوران های دورادور
درس عبرتی هستی برای زندگان هستی در زمان حاضر
و روز آیندههای دورادور
که می آیند و می بینند و می خوانند
رسم روزگاران را
همت بحیرایی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی